هر ثانیه ...هر لحظه و هر روز و شبی...(شرار اندیشه)

(دیـروز) بیـاد قصه ات بود دلم
(امروز) سـرای غصه ات بود دلم
(فردا ) بتو وعشق تو خواهم پرداخت
هر چند گـذار " پرسـه ات" بود دلم!
آری بتو و عـشق تو پرداخت دلم
(عمری) به هرآنچه کرده ای ساخت دلم
درسیل غمی فتاده در غصه وغم
خود را زغمت به دجـله انداخـت دلم
با آنکه بسی زدست تو سوخته ام
لیکن (همه دم) نگه به در دوخته ام
بودم همه دل چو" نار" ِ یک مـعبدعشق
آخـر (شب وروز) دائم افروخته ام!
(زآن دم ) که دلم را غم عشق تو ربود
تک ( ثانیه) ای قلب من آرام نبود
هر سو چو زدم ؛ که دل نبازم بتو بیش
عـشق تو ٫ رهی میان این سینه گشود
دل پای تو چون نشست و زنجیر توشد
با یاد تو (لحظه ، لحظه) را پـیر تو شد
هـر ( ثانـیه ام ) گذشت با خاطر تو
(زآن لحظه) که دل اسیر ودرگیرتوشد
(هر ثانیه ای) که سر بر اندیشه زدم
غم شد تبری که بر دل و ریشه زدم
(وقتی) تنه ی امید مـن نیز شکست
با رغبت خود به قلب خود تیشه زدم
دانم که به عشق تو مرا راهی نیست
آواره دلم را ٫ ره درگاهی نیست
با اشک فرومـیرم و در هر ( نفسی)
سوزد دلـم و ٫ به سینه ام آهی نیست
(آینده ) اگر شود چو ( امـروزِدلم )
(هرگز ) نشـوم رها من ا ز سـوزِدلم
درهیزم دل " شـراراندیشه" بسی است
تا سـینه شـود ، شـراره افـروزِ دلم
سروده ی :
فرزانه شیدا/۲۵ تیرماه ۱۳۸۸










شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)