من عاشق بودم وُ....

من عاشق بودم وُ...

« حقیقت» پشتِ غمگین 

« وآژّه ی »

« دلواپسی» گم شد...

و«حسرت»  برلبِ خُکشیده ی قلبم

به خنده ، بوسه ها میزد

 «محبت »،پایِ دل

غمگین تر از اندوه

به زانو آمده...بس گریه ها میکرد...

من عاشق بودم وِ در سینه ام

افسرده قلبی بود

من عاشق بودم و.. ناچار....

من عاشق بودم وُ...افسوس...

زمانِ تلخِ رفتن بود

خداوندا!...خدواندا زمان ،

 وقتِ شکستن بود

شنبه 26 دی1388

فرزانه شیدا

***جهانم سخت بی تاب است ***

***

***جهانم سخت بی تاب است ****


دلم در بیکران ِخلسه ی تنهائیم ...پر میشود ازغم
ودر سوت مداوم ...در سکوت تیره یک شب

صدا درسینه ام , حکم غزل را ,میکند خاموش !
...وروح خسته ام از بیکران, گسترده ی رویا

چه ُسُّریده ست به عمقِ دره های تلخ نومیدی
که در آن درسکوت وَّهم ِ غمناک ِسیه فامی ...
صدای مانده در فریادِ دل ,همواره خاموش است

نگاهم در تداوم ,خیره وُچشمِ دلم ,گوش است
ونقش ِتلخ ِدلتنگیِ به خاموشی...
فرومیمیرد اندر

سایه ی مبهوت دلسردی!!!

نمیبینم کسی را درجهان ِخالی وُسرد ِکنون ...امشب
بخواند نغمه های دیگری ,جز در تب تردید

که همواره میان رفتن وبودن
میان بودن وماندن
بگوید قصه های نو, به گوش این جهان ِکهُن ِ دیرینه...
که جز تقاشیِ دوران تاریخی ...
کسی ازآن ندارد یادگاری ...
در خطوط خسته ی افکار پوسیده ...

به غار ذهن خاموشی ...

که با َنفسِ جدید تازه ی دنیا ... بخواند باز... !

نمیبینم سکوتم بشکند ,درشوق یک گفتار
بگوید زیرلب حتی
منو دنیای من , دنیای دیرین را , به پاس آنچه در یاد , وُبه هرخاطر
بجا مانده درون سینه ای جاوید......هنوزم در سرِ اندیشه ای دیگر بیابم باز
فضای دیگری در خاطر وذهنی!!!

نمیبینم بگوید قلب من دراوج ناکامی
که دنیا ، مهدِ زیبایِ محبتهای دیرینی ست
که روزی روزگاری چند...
به یک بوسه ...بروی گونه ی فرزند
رخ خندان وچشم ِمهربانی , شاد میگردید

نمیبینم بجز در پشت این خاُمش سکوت تلخ
دمی حتی به نقش یک هوس... تک خاطری ,از نقش یک لبخند

نمیبینم سکوتی بشکند در پای حق گوئی
مگر در حق مطلوبی...که مطلوب ِ ،دل خود باشد وُخودخواهی فردی...!!!

نمیبینم میان واژه های لب , الفبائی که گوید 
در خطوطی چند, تن آزاده ام دریاب ...
در بال وپر پرواز آزادی

نمی بینم دل وارسته ای دیگر ...
که پای صخره ای زانو زد ه نقش تَوّهُم را
بدنبال خدا درجستجویِ چشم ِنادانی ...
میان ریزه های خاک , کشد دستی تبرک بر سر وصورت
درآنوقتی ...

درآنوقتی که خالق در کنارش دیده دوزد ...بر حمافتها !

ومیپرسد زخود آیا بشر با عقل ودانائی
مرا درخاک می بیند ؟
که من درخلقتم ازخاک وسنگ ودانه وریشه
به چشمش بیشتر بخشیده ام نقش طبیعت را !

ولی " شیدا دلم "! ...خاموش!!!
جهان اکنون نمیداند...
خداوندی که درخاک است ...

میان ذره های جان ما همواره بیداراست

ولی این دل ...ولی این سر
ولی این دیده ی خالی...
ولی این روح ِپوشالی ...
همیشه گوئیا در بستر خواب است
همیشه ، غرقه درخواب است

نمیداند چرا..اما..." دلی همواره بی تاب است!!! "


دوشنبه 21 دی ماه سال 1388

_________ فرزانه شیدا_________


ترجمه ی متن داخل عکس:انگلیسی /فارسی
سعی نکن که جهان را تغییر دهی اما انتخاب کن که نگاه خود را بدنیا تغییر دهی
آنچه تو میبینی رفلکس وباز گرد اندیشه های توست ،
 وتو در رفلکس اندیشه های خود
انتخاب میکنی که چگونه میخواهی ببینی
= (یدین معنی که:  در دیدگاه واندیشه های تو،
("نو "همه چیز را آنگونه  میبینی ، که خود  میخواهی ببینی!  نه  آنگونه که هست
واقعیتها را همانگونه که هست، ببین  !))
بنابر این سعی نکن دنیا رو عوض کنی نگاه واندیشه ی خودت رو عوض کن *)
ترجمه ی فرزانه شیدا
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
انجمن صدای اندیشه  های مانا به مدیریت فرزانه شیدا:
 
از حضور دوستان درانجمن شاد میشویم .موفق ومانا باشید
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

نابود میشویم....

فریاد میکشم

بر درد ورنج عمیقی که...

زمین را ...به دود میکشد, به آتش

به نابودی

در دستهای نامروّت انسانی

که " اتم"  را بمب میکند

" لیزر" را ,فاجعی قرن

و" نابودی" شکل میگیرد

در نقش اندیشه های خصمانه ی انسانی

که انهدام زمین را انتطار میکشد

« انسانها»

این بنی آدم ، اشرف مخلوقات خدا

دستهای رنگین به خون خویش را بالا میبرد

وفریاد میزند : من  انسانم!!!!

وانسانیت "جان می بازد" در دستهای خشم

در عقلهای خون آشام

در روح بربادرفته ی  قرن

که « آدمی» را ...تامرز بینهایت " پستی"

خوار میکند

وخداوند قطره قطره

وخداوند قطره قطره اشکهایش

در سرمای زمین قندیل می بندد

وروح خورشیدش سوراخ میشود

در« اُوزون »هوائی که آدمی بر زمین او بخشید

نابود میشویم در سکوت ...

وقتی که هیچکس را...

ندای "آزادی" نیست

نه بیشتر از سخن ، نه بیشتر از حرف!

وبر باد خواهیم رفت ...

در انهدام زمین....

بدست انسانی خویش

...افسوس...

دنیا بی انسان ،شاید امن تر بود

آری امن تر!

که عقل انسانی ...در"خُمره نادانی "

مست میشود

وشراب خون در جام دلها

گرمی سوزان درد را

به سینه می بخشد

نابود میشویم ...وقتی...

ف.شیدا 05.01.2010/اسلو -_نروژ

دوشنبه 14 دي 1388


به یاد تو...


وقتی که پای تصویرهای آشنائی مینشینم
لبخندت
واژه ی مهر را بیاد می اورد
نگاهت
محبت را
وجودت
عاشقی را
بودنت ,
زندگی را
 

ف.شیدا   

دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388