هرچه ميگردد دلم از تو نمی يابد نشان
طفلکی اين قلب غمگين ودلی بس بی زبان

حرمتم را نشکنی من باتو عاشق بوده ام
زين سبب يارا  بياد عهد وپيمانم بمان

بر تو عهدی بستم واميد دل عشق تو بود
گرچه بودم  دائما  بازيچه ی دست زمان

بعد از اين ماندم که آخر با خود و دل چون کنم
قلب حسرت ديده ای ماند و سرشکی بس روان

خلوتی جستم که با اندوه خود تنها شوم
کاش ميشد گويمت خود را به قلب من رسان

ترسم آخر جان دهم در حسرت ديدار تو
یا خدا این غصه را از قلب عاشق وارهان

گرچه هرگز رنج دوری از دل ویادم نرفت
باز ميگويم خداياغصه را از سينه غمگين بران

دوستت دارم ولی افسوس قلبم بی تو شد
قلبم آخر پیر شد در حسرت روئی جوان

روی ماهت بوسم و خواهم خدا یارت شود
راه ما هم بسته شد در نیمه راهی بی نشان

اول تیر ۱۳۸۸ سه شنبه
ف.شیدا