فقدان سخن
کلبه ای باید ساخت
ساده وچوبی و بی هیچ حصار
درهمین جنگل خاموش ولی ، پر زخدا...
کلبه ای باید ساخت ودر آن حجم همه
سنگر ودیوار شکست...وبه حجم دل خویش
گوشه ای نیز خزید
وبه آرامش یک روز وبه شبهای زیاد
قلمی را برداشت
دفتر و کاغذ و ...خودکاری چند
وبه آرامش زیبای سکوت...
همه نجوای... دل عاشق را
درهمان کلبه ی تنهائی شاعر
به مددخواهی، هر واژه ی
فریاد ،نوشت ...
سخن سینه که پایانش نیست
گوشه ای خاطره ی شاعر را
خلوتی... خاطر مغموم و پریشان دل را
میدهد آرامی....
کلبه ای ساخته ی دست دل یک شاعر
همه از چوب ودرخت
...ساده و چوبی و بی هیچ، حصار
وبه آزادی دل ... بس رها ازهمه دهر
تا ابد دفتر گویای دلی عاشق بود
کلبه ای باید ساخت .
..
ودگرباره « سکوت» همه شبهای بلند
همه عمری که گذشت
به سر آرامش ، به مجازات کشید
بس خنک خواهد شد
دلم از اینهمه فقدان سخن ...
درمیان همه ی آدمها ....
فرزانه شیدا / 14 نوامبر 2012 - 24 آبانماه 1391 چهارشنبه
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱ ساعت 18:8 توسط فــرزانـه شـــیدا
|
شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)