زلزله آذربایجان
¤¤¤ خانه عشاق ¤¤¤
ما راه سپردیم وگذشتیم ودویدیم
در راه سفر وه که چه ها دید ه, شنیدیم
امروز مرا صحبت جانان ..., دل ِخوش بود
فردا که ندانیم کجارفته رسیدیم...
هرچند دراین راه ِسفر مست مرادیم
در غافله ی عشق «دلی» غرق ِامیدیم ...
بّه, تا که دراین «وادی دنیا » , دل وُافکار
با خود به درِ منزلِ ِعشاق ,کشیدیم .
¤¤¤ فرزانه شیدا / اُسلُو - نروژ /1388 ¤¤¤

عشق یعنی عشق زیبای خدا
راه خود... روسوی حق ... راه وفا
یاوری بر مردمی, در سادگی
دست محرومان دنیا را بگیر
در ره و راه خدا مجنون شدن
در رهی در« یاوری» راهی شدن
روح خود را بر خدا ,هردم سجود
عشق یعنی دستگیری از یتیم
تا که مهرت پرکند این شهر را
تا ببینی« او »چه میخواهد زما
سروده ی: فرزانه شیدا
2009-12-17-- دوشنبه 30 آذر 1388

در این ظلمت شب اندوهگین تلخ تنهائی
چه می پیچم بخود چون پیچکی بر شاخه ی هستی
چه میسوزم به سان هیزمی در آتش عشقی توان فرسا
ز درد جانفزای قلب محنت بار!
و می پرسم ز تنها شاهدم در این شب غمگین تنهایی
خداوندی که بیدار است و می بیند سرشگم را
:چرا آخر نمی میرد دلم ...
در بی کسی های شب اندوه؟!
و آخر از چه رو... این عاشق سرگشته ی غمگین
نمی یابد بد ل امید وصلی را؟؟؟!!!
بامید خداوندی که هرگز قلب انسان را
ز خود نومید و ا ز درگاه خود رانده نمی سازد
چرا همچون پرنده بر سر بام دل انسان
به شور و رغبت و شوقی فزون بنشست
؛ امیدی سرخ؛ به نام عشق ...
و ناگه پرکشیدورفت ...
؛( بدون آنکه خود خواهد... پریدن را )؛!
کسی او را پراند...
و دست او همواره پنهان است
چه نامم این پریدن را؟!
بگویم دست تقدیر است؟!
ولی هرگز نمیدانی !!!
ز چشم آدمی پنهان فقط این نیست!
گهی دیدن ، شنیدن، باز پرسیدن
و تنها ؛ هیس؛ !!! ساکت باش
خدا اینگونه میخواهد!!!
ولی در باور من نیست
به من تنها بگو یارب
اگر نتوان توکل بر تو هم کردن
چه سان باید در این ظالم سرای
دوُن نامردی... به اسم زندگانی؛ زنده بودن ؛ را ...
.
توان بخشید؟!
و بر نومیدی دل چیرگی چّون داشت؟!
اگر دل از تو هم ... نومید باید کرد؟!
که این دیگر توانم نیست!!
بگو یارب چه معنایی است؟
تضاد اینهمه اندیشه و اعمال؟!
کدامین باور ی اینگونه پا برجاست؟!
که با یک باور دیگر
به ویرانی نیانجامد؟!
و دیگر بار،به سرگردانی آدم نیانجامد؟!
که حیران مانده در هر باوری ... پر شک و پرتردید !
کدامین راه ... کدا مین فکر ...
کدامین عشق...کدامین غم
به راه رستگاری ره برد آخر؟؟!!!
تو آخر با دل انسان چه ها گفتی!!!
چه ها کردند.... چه ها دیدیم!!!
تو میگفتی که نشکن قلب انسان را
اگر چشم امیدی بر تو می بندد
تو خود گفتی؛!
اگر بر هستی خود عشق می جوئی،فروتن باش !
و بر آنچه ز من داری ...مشو مغرور
و بآن ظلم و جوری را ...مکن بر دیگر ان هموار
؛خود گفتی؛!!
که هرگز آنچه را بر خود نمی خواهی
برای دیگران خواهان مشو از روی بد خواهی
خودت درس درستی را معلم بودهای عمری!!!
بگو یارب... بگو یارب
چرا اکنون مرا اینسان پریشان می نهی بر جای؟!!!
ز حیرت لحظه لحظه باز می پرسم
ز خود این پرسش دیرینه را هر دم
کد امین راه....کدامین راه.... را باید..به راه زندگی پیمود
همان راه ...درستی را ... که گرپیمودنی باشد
سرانجامش به ناکامی نباشد باز!!!
وگر این گفته ها را ناشنیده بایدم پنداشت
چرا گفتی؟! ...که سرگردان بمانم در ره رفتن؟
ببینم صد تمسخر را ... که میگویند:
چرا ساده لوح و خوش باوری اینسان؟!
و آنهم در چنین دنیای تزویری!!!
ز این خوش باوریهایت حذر کن
تا که نشکستی ... بدست مردم دنیا!!!
"خـــداونـــدا "
وگر باید چو آن آویزه بگوش خود نگه دارم
تمام گفته هایت را...
چرا پایان آن اینگونه غمبار است؟!
که اعمالش مرا در نزد دنیای دروغ و ظلم
به مجنونی کند شهره؟!
چرا یارب نمی یابم ، رهی تا بازبگشاید
ره بر تو رسیدن را؟!
بدون آنکه در دیوانگی شهره شوم آخر!!!
چــــرا یـــارب
چرا یارب هر آنکس راه تو پیمود
به نزد دیگران هرگز نشد باور؟!
چرا یارب دروغ و نا درستی ها
به چشم و قلب انسانها خوش آیند است؟!!!
"چو میگوئی دروغی"...باورت دارند!!!!
چو میگوئی حقیقت را .... ترا دیوانه پندارند!!!
و با یک ساده ی جا مانده از دنیا
که از رنگ فریب مردم دنیا
نمیداند کلامی را ... نمی بیند به دنیا دام و صیادی !!
"اسیر خوش خیالی های رویائیست
ترا هر دم به رنجی ...سخت آزردند
و یا با دیدهء تردید ...ترا زیر نظر دارند
که او دیگر چگونه آدمی در بین انسانهاست
چو ؛ او؛ دیگر میان مردمان کمیاب و نا پیداست!!!
و شاید زیر این چهره ...فریبی تلخ پنهان است!!!
عجب دنیای غمناکی...
عجب دنیای غمناکی...
عجب در اینهمه پندار بی سامان ...
میان مردمی دور از تو ای یاربمرا خود رهنمائی کن
که بس آ زرده از این مر دمان هستم
و بس دلتنگ!!و بس بی همزبان... تنها!!
(از : فرزانه شیدا/ف.شیدا)
۱۳۶۳پنجشنبه۲۰مردادماه

در آرام شب
در این آرام شب
که هیچ جنبشی نیست...
ستاره ای در کنار ماه میخندد
ودر لحظه های سراسر سکوت
که ستاره ، ترانه چشمک وعشق را
نجواکنان میخواند در گوش ماه
وابر حسادت میکند
و دیده ماه ...بر ستاره می بندد
وماه باز بی تابی میکند در عشق او!
....
چرا ای عاشقانه بیدار
تو ترانه ی عشق را سر نمیدهی؟!
من اینجا قلمم آوازه خوان شب وستاره وماه
عشق ومحبت ودوستی ست!
وخورشیدم ...فردا ...درخشش زیبای خویش
را با نور سلام سپید
بر پنجره ام خواهد تابید
.. .وآغاز روز
شروع دوباره گی شیدائیم .... خواهد شد
ومن در سکوت شب ء ترانه سرا
ودر شروع روز
شاعره وار عاشقی میکنم
با طبیعت خدواند ... با عشق
با نعمت زیستن وبا زندگی!
سروده: فـــرزانه شـــیدا
وقتى که بغض را پنهان میکنى
اشکها از شیار قلم راه باز میکنند
حتى در سیاهى وتاریکى نیز میتوان نوشت !
هر چند بسیارند آنان که در روشنائى نیز
باز نمى بینند!
سروده ی : ف.شیدا
پنجشنبه 11 تیر 1388
باز فریادی دگر دارد ...
دوباره میخزد روحم ...
به خلوتگاه اشعارم!
دوباره اشک تبداری، بروی گونه مینالد
ورنگ آبی آن آسمان سینه را
افسوس
دوباره ابرهای تیره ای
گیرد در آغوشش !
گهی بارانی شبهای تبداریست
که از اوج بهشتی:...
ناگهان سُر میخورد
در قعر سوزان جهنم ها...
وگه باخود دلم گوید:
مرا اینجا چه کاری باشد آخر...
با همه اهریمن
دنیای مظلومی...
که بی شک میشناسد...
بنده خوب وبد خود را !
جهنم جای این دل نیست
ولی گویا جهنم
بر زمین ِ من سرایم شد !
وفانی بودنش گوئی
برای بودن من لااقل
تا بی نهایت راه می پیوید!!
و بر دل هم گریزی نیست
جهنم را سرای بودن خود دیدن
ودرسینه ....هرروزی
بپای بی گناهی ها ...به آتش
دل بسوزاند ... بنام زندگی هرروز!!
ودر شبها
به کنج خلوت شعری...
در آن آتش ...سراپاسوزد و
با خودبگوید باز:
سرای عاشقی را سوختن های بسی باید!
بسوز ایدل،!که تو ویرانه ی یک شعله از آتش
میان این جهنم هستی و برتو گریزی نیست!
که اینجا مهد آتشها
ندارد نام دیگر جز همان
بودن
بدنیائی که نامش زندگانی بود
سرایش معبد آتش
بسوز ای دل!
و دیگر شکوه را بس کن....
که دنیا هم جهنم خانه ای
در زنده بودن هاست.
خدایم خود دهد یاری
که سوزان همین دنیا اگر بودم....
مرا در آسمانها مهربان باشد.
که او تک واژه شیرین این دنیاست
یگانه واژه ایمان
یگانه مظهر امید این قلبی
که گر سوزان همی سر کرد
نگاهش را توان برگرفتن نیست
زدرگاه محبتهای یزدانش
توکل برهمان او میکند این دل
اگرچه بسته در میدان آتشهاست
خدایم را نمیجویم
چو او هم در دلم همواره پا برجاست .
سروده ی فرزانه شیدا
جمعه 31 اردیبهشت ماه 1389