باور نشد  مرا... که  به قلبم  جفا کنی....

اما دگر ز سر  ما، آب هم  گذشته است

این قصه ی ما ببین  که در نام سودای عاشقی

اینک به روزگار جفا ،در کتاب هم نوشته است 

درباورم که هرروز  ،مینگرم  ، بر خاطرات تو 

بینم که دل به سادگی  یک حباب هم شکسته است 

آری گذر زکوی تو  گرچه  سهل و ساده نیست 

این  بس که  تشنه دلم ،درکنار سراب هم نشسته است 

آری بس است  دیدن دل ، در خلوت انزوا ،در گوشه های درد 

این دل ،  بسی خراب و بسیار هم خسته است 

باید که رفت.. رو به نجاتی ،زین لحظه های درد 

 آری دگر نگاه  به رویای خواب هم بسته است 

دلخوش نمیشوم  بیادتو  عمری دراین کویر 

گوئی که پیمان راسخی، دل ما، با  عذاب هم بسته است 

فرزانه شیدا / پنج شنبه - ۷ شهریور ۱۳۹۲

Thursday - 2013 29 August