خون گریه های دلم....


( خون گریه های دلم *=  نسرین )

با هزاران گریه ...بادلی گم شده در

نهر سرشک .

.. درگلوگاه پر از بغض و فغان ...

یادتو مانده بدل ...

مادری... ، مادر این دور وزمان ...

نه فقط در دل بر کودک خویش...

که برای دل من که برای دل او ...

که برای همه ی مردم دهر... 

این همان اوست که مادر بوده ...

مادری ها کرده است ..

ومنو ما ،چه سکوتی داریم

بس عمیق وخاموش ...

بازهم این منوتو ، ...

همچنان برلب خاموش وُ ...نگاه ...

روی این درد طویل ...

به دارازا مدت،...

همچنان بسته و بس خاموشیم ..

وه که ما هیچ نداریم که درپای دلش ...

چون وجودی که برای منوتو... زندان دید...

پای او ریخته و یاری قلبش باشیم ...

شب ما گر به سکوت... 

شب او باهمه هستی او... زندانی ست ...

تا چه حد خاموشیم 

تا چه حد غرق سکوت 

وفقط بادل غمدیده ی سوزان گریان ..

تا کجا خاموشی ؟؟؟

وه که چه خاموشیم!

به چه سان خاموشیم؟

از : فرزانه شیدا
( تقدیم باو با اشک دیده ودل، که مادر همه ی ماست ) 

برای او که فراموشش نمیکنم ودعایم به همراه او وخانواده ی اوست
 نسرین عزیزم
سوم دسامبر 2012/ 12 آذرماه 1391 دوشنبه

برای که ...؟؟؟



برای که سخن میگویم؟؟؟؟ 

اینهمه گفتن ونوشتن و دنیائی را

به چالش افکار کشیدن 

اینهمه اشک وفریاد ،درآشکار وخفا 

پنهان ونمایان ...بر واژه ها اشک ریختن ....

آخر... برای چه کسی مینویسم ؟؟؟

شاید قلم در میان اینهمه نوک شکستن ها 

اینهمه بی تراش ماندن ها 

اینهمه تمام کردن خودکارهای رنگارنک 

پاک کردنهای از سر اجبار یا بدلخواه ،

بیهوده زار میزند 

بیهوده تن میکشد بر دفتری که 

گاه وبیگاه از خیسی نگاه 

رمق شنیدن و برخویش گرفتن نداشت 

قبول دارم نمناک بود!

ترا چه میشود ؟که نه سمعکی برگوش داری 

نه چشمانت نابیناست 

نه از پشت کوه های بلند آمده ای

ترا چه میشود ..که برای آنچه میدانی 

بازهم میپرسی

وبرای آنچه نمیدانی ، تلاشت نیست 

که شاید اگر دنبال کنی بیآموزی

یانه ، حداقل بدانی چون وچرایش را !

برای که مینویسم ...؟ 

گوئی عادت کرده ایم خاموشی را...

خدای من ....خدای من ...!!!!!!!!!!!!!

فرزانه شیدا/15 نوامبر 2012 - 25 آبانماه 1391 پنجشنبه



«قلب ِآبی»

با قلم ، « آبی»،  نویسم  «قلب ِآبی»  صادق  است

آخر این دل در سرای آبی دل عاشق است  

مینویسد لحظه لحظه از دل و«شیدا دلی»

با دل وبا روح آبی« سر» بدامان دق است    

روح آبی  جان دهد اما به روزِ  بندگی  

اشک آبی می چکد از دیده ی آزردگی 

قلب  دریائی  ندارد ساحلی بهر نجات  

 مرغکی گردم اگر ,کو در قفس آزادگی؟!

 

 

گرچه اشک دل روان لحظه های زندگیست

اشک دل را کس بجز عاشق دلی بیننده نیست

چون فروزان شمع دهریم  ودلی  پای قلم

جز قلم با  ما کسی  هم یاورِ جانانه  نیست 

 

سروده ی: فرزانه شیدا/1387