وفا آموز

چـو یک پـروانه میـسوزم
به شمــع ِ زنـدگـی هرروز
فقــط یک قــلب غـمگینم
دلـم جا مــانده دردیـروز
نه حتی قـطره اشکی را
ز چــشم زندگی دیـدم
نه حــتی ذره ای بـوده
به قلب خسته ام دلـسوز!
خــداوندا ببــین دل را
که ازخاطرچه راحت رفت
خـداوندا ، بگــو بــر او
وفای ا ین جـهان آموز
....
دل ِ آواره ی ما را
گرفتی و رها کردی
مرا با غصه ی عـشقی
دوباره آشـــنا کردی
سراغم را نمی گیری
کنون در این دم ِغم ها
نمی پرسی تو حالم را
رها کردی مرا تنها
...
نمی گوئی بدون تو
چه بگذشته بحال ِ ما
نگه مانده به ره هـرروز
که می آید هــمین فردا
دوچــشم ِانتظارم، من
چه دیروز و چه هم حالا !
مرا تاب جدائی نیست
چو هستم عاشقی شیدا
ف.شیدا - ۱۳۸۶

+ نوشته شده در سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 13:6 توسط فــرزانـه شـــیدا
|
شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)