آرزو

بصد آرزو زندگی باختم
به رنج وغم وغصه ها ساختم
ندانسته رفتم ره مرگ خویش
خودم مرا به غمها در انداختم
به عشقت شدم واله ای دربدر
به آوراه گی ، دائما در سفر
به بیماریم وتب، همیشه روان
نیازم به بستر، ز سو جگر
یگانه دلم را ، به غم سوختم
غمء زندگی، در دل اندوختم
به شبها نشستم به کنجی غمین
به ظلمت چراغ ء غم افروختم
نیازء دمی ، دیدن روی تو
رسیدن به سر منزل و کوی تو
به آغوش خود جای دادن ترا
کشیدن بجان بوی گیسوی تو
بدیوانگی رهنمونم نمود
در بی کسی را برویم گشود
مرا ازهمه دور و بیگانه کرد
بدانسان که بامن بجزتو نبود!
کنون ناله ام را کّه خواهد شنید؟!
که برباد رفتم ، بصدها امید
دگر دیدگانم بجز سیل اشک
بدین چهره ام چیز دیگر ندید!!!
شده دل چو مخروبه ویران سرا
چودادم زکف عاشقی چون ترا
مرا حسرتی مانده ودرد و سوز
ز سوزم قراری نمانده مرا
۸ آذرماه / سه شنبه / ۱۳۶۲
سروده فرزانه شیدا

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 17:23 توسط فــرزانـه شـــیدا
|
شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)