بی هیچ صدائی....

درکوچه های درد ....
سرگردان لحظه های نومیدی..
در بیراهه های زندگی ....
وگاه دوراهی ها
میان خندیدن وگریستن
بر هستی خویش چشم میدوزم
میدانم
عبور لحظه ها تنها برای من نبود
که گریستند چشمان بسیاری
در شبهای اشک من نیز
شاید من اما
قلم را به بازی بر صحنه ی زندگی
در پیکار میان عدل وبی عدالتی
گرفته باشم
آن دیگری چه کند
که بغض سرشک اندوهناک
یک عمر سکوت را
بردوش میکشد
بی هیچ صدائی
اوچه کند؟؟؟
فرزانه شیدا 5 فوریه 2013 / سه شنبه - ۱۷ بهمن ۱۳۹۱
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 19:49 توسط فــرزانـه شـــیدا
|
شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)