سرود زندگی

● کلامی در کلامی چند
بصد ها واژه ی پر رنگ
نوشتم از دلم شبها
برای دل گهی تنها ...
که سرشارم که لبریزم
...
دلم گه سبز و گه آبی
به گاهی رنگ مظلومِ غروبی بود
و یا یک رنگ مهتابی ...
ندید اما دلم ، در روشنائی ها
به تابش های خورشیدی
نگاهی را ، که قلبی را ،ببیند باز
...
سرود زندگی این شد
که من در من، و تو در خود
و ما دور از هم وُ
دلخسته از هر چیزو
گهی از روبروی هم
گهی حتی کنار هم
فقط یک رهگذر باشیم ....
میان کوچه ای یا در خیابانی
که تنها ، طی شود از روی اجباری
....
به رسمِ آن صداقتها
رسیده وقت آن تا ُرک بگوید
قلب ما با هم
" که بودن جرم انسان نیست"
چگونه بودنی هم نیز!
و میدانم و میدانی ،که گر،
راهی دگر
دراین رَهت می بود
تو شاید یک قدم حتی
در این کوچه نمی رفتی
....گذارت هم نمی افتاد
بر اینجائی ...که شاید بوده ای امروز
به دلتنگی !
ومنهم ،چون تو راهی را ،فقط رفتم
درون آشفته با احساس گنگی،
،مانده بی پاسخ !
...
نمیدانم ...ولی نه !...خوب میدانم
که من یا تو
به سودائی دگر، در زندگی بودیم
و اینجائی که اکنون
جای پای ما، در آن مانده
گذار از کوچه های، تلخ دلتنگی ست
و حتی گفتن از دلگفته ها هم
رسم خود دارد...، و آسان نیست
...
تو میدانی چه میگویم
که عادت کرده دلهامان
به اینگونه سخن گفتن !
تو اما خوب میدانی ،چه میگویم !
دلم تنگ است
و میبنم توهم همواره دلتنگی!...
...و میدانم که غمگین مانده بر جا،
هر چه احساس است
و من سرشار و لبریزم،
و حتی تو ،چو من لبریز و سرشاری
چه باید کرد ؟
دگر رنگ دل ما را
نمی بیند کسی در اوج دلتنگی
چه باید کرد ؟
که آخر دل نمیرد در تب ِابهام
که خود هم هاج و واج رنگِ دل هستیم
و خود هم مانده در حیرت
و مبهوتیم
که آخر در درون ما چه احساسیت
و آخر از چه رو اینگونه دلتنگیم ؟
گناه از کیست ؟
که دل هرگز نمی خواهد
چنین خودرا ببیند غرقه در ابهام
و میدانم که قلب ما
فقط قلبی پراحساس است !
ودل غمگین شود آندم
که احساسش ازآن سینه ی خود نیست
و یا آ نکه ترازویش برابر نیست !
و در مانده میان باور و تردید های
تازه ی امروز و دیروزی!
...
و این سر درگمی ها چیست ؟
گل دلها چرا اینگونه گریان است
دلیلش چیست ؟
ترازویش برابر نیست !
9 اردیبهشت 1385 از فرزانه شیدا

شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)