میدانم !نشسته در گوشه ی اندوه, ...

 هنوز سرگردانی! ...

میدانم در عبورِ لحظه های غمگینت 

که به هزارباره ، زندگی را،

در مرور گذرهای تلخ وشیرین 

به انتها برده ای ...

هنوز سرگردان نقش " هستی" , "نقش آدمی "

از طلوع دوباره ی ، روزگار درد،

... دلگیری ! 

میدانم صداقت وسادگیت را ، به یغما می برند, 

 هربار که , ترا در بازی فریب  ،می شکنند. 

میدانم که هربار در کنج ِ ،هزار باره ی گریه هایت ,  

باخود گفتی: بار آخرست اینبارَ، شکستن بدست خلق !

وباز ....وباز هم ، هربار،

 دل سپردی،  به ذات وجودِ تبّرک یافته ی انسانی 

که درتصور تو ، لایق مهر بود ویاوری 

....وهربار شکسته تر از پیش  

باز آمدی!....

 ،وقتی که دریافتی 

"وجودی " دیگر ،تبرک انسانی  را باور،  ندارد 

" تا به باور ، "خود" بنشیند !...

تا باور کند که حضور و وجود 

نه برای خرابی وویرانی ست  ,

که برای ساختن های زندگی ست 

برای ساختن خود ودنیائی ...

نه دلی را،

 در قعر نامردی ونامردی ،

به ویرانی کشیدن !

نه پیمانی را ، که به لطف ،که به مهر ،که به عشق 

بااو بسته شد

 زیر پای نادانی , بی مهری ویا فریب

له کردن وُ...  

روزگاری را بر تلخی روزگار

... بر کام دلی زهر آگین کردن .!

میدانم دلشکسته ای !

از اینکه  دوباره و هرباره وهزارباره

 باور کردی آدمی،  " انسان" است 

دریغ که این تنها ، نامی ست بر او ! نه بیش!

دریغ "آدمی" در پوسته ی تن بشری

شیطان را فرمان میبرد، نه خداوند را!

میدانم دلشکسته ای ...میدانم!

__________ * فرزانه شیدا چهارشنبه 25 آذر1388 _______