میتوان....

میتوان خندان بود
میتوان سخت گریست
میتوان بر شن این ساحل سودائی دل...
نقشی از یک دل وارفته به امواجی شد
وفرورفت به آب!
میتوان شاعر شد
واژه ها را، بوسید
میتوان یک قلم گویا شد
نقشی بر سینه ی هر دفتر بود.
میتوان کاغذ شد
درچروکی به کف دست پریشانی دل
میتوان یک پر بود
به سبکبالی او در تن باد.
میتوان(بودوُ به ؛بودن؛ ها بود! *)
ریشه در بطن زمین !
میتوان نیست شد و رفت وگریخت
میتوان گوشه تنهائی دل را پر کرد
میتوان...لیک ولی
بی دل وبی تو وبی نقش امید
زندگی تلخ وتهی ست
سروده ی : فرزانه شیدا
جمعه ۲ ذدر ۱۳۸۸
Farzaneh sheida-fsh-fsheida


+ نوشته شده در جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸ ساعت 16:46 توسط فــرزانـه شـــیدا
|
شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)