گلشن اقاقی ها

پای گلشن اقاقی ها
پیوسته ایستاده ام....
نگاهم نه سطر باران را،
که پیوستگی ،همواره ی اشکهای آسمان را
در پیوستگی رنجهای من،
دنبال میکند
زنجیر را، در قطره های باران
" نمی بایست " دید ،
اما ....
...
ایستاده در گلشن اقاقی ها
میبارد هنوز ، دلی که،
بارانِ گلشن را، درمیانه ی باغ
به چشمهای خویش ،
رجوع داد ،تا همدلی کند
روزهای دلگیرِ بی همزبانی باغ را
با باران !
کسی از باغ ، اما ،
گذر نمیکند
مگر دستهایش را،
برای چیدن اقاقی ،دراز کند
وبر بریدن شاخه ی قلب من....
کسی از باغ گذر نمیکند...
مگر....
...آه...
جمعه 13 آذر 1388 / ف.شیدا .فرزانه شیدا

+ نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ ساعت 19:49 توسط فــرزانـه شـــیدا
|
شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)