یکسر صدای خسته باران زده ای

دردلم نجوا میکند

وروحم همراه با ابر می بارد

در سرزمین عاشقانه ی دلم

....

دیروز ها که برای رفتن

هزارها بهانه ای می جستم

پایم را به شاخه ی مهری پیوند زدی

که هرچه شکفت

عاشقی بود وبس

امروزکه قلمه ی وجودم

سبز میشد

 تا شکوفائی دوباره ی "هستی عشق" را

باز یابم

خزان را ملاقاتی دوباره داشتم!

چگونه باید بود

در گلزار عشق...وقتی که خزان

جاودانه گردد؟!

سروده ی: فرزانه شیدا