مواج زندگی

مواج زندگی
چونکه براه زندگی ، به شهر عاشقی رسی
قصه ی (شیدائی*) تو ،رسد به گوش هر کسی
عشق نگویدت ترا، چه ها کند به سینه ها
قصه ز عاشقانه ها ، شنیده هردلی ،بسی
وای اگر به عاشقی یکّه روی براه دل
وای اگردراین سفر ،نباشدت همنفسی !
وای اگر سرودِ دل ، گریه شود به کوچه ها
وای اگر رهت رسد، به کوچه های بی کسی!
تازه نفس نبوده ام، تا که دوان دوان روم
دراین گذر ندیده دل ، به سینه فریادرسی
قصه ی شیدائی دل ، قصه یک ،دوروزه، نیست
شکّوه نمی کنم که این ، نبوده عشق نارسی!!
(آه که عمر آدمی به کوتهی بوّد دراز*!!)
خود به چه ره روان شدی؟که بوده راه ناقصی؟!
وای به ساحل غزل، موجِ امید من چه شد؟!
چو این مواّج زندگی ، غصه شدوُ ِدلواپسی
هرچه کنی ،همان شود، به شوردل ویا به غم
وای خدای من بگو ، کی به فغان ِدل رسی؟!
شنبه 2 آبان 1388
سروده ی : فرزانه شیدا
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ ساعت 13:56 توسط فــرزانـه شـــیدا
|
شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)